کنگره وین
اين كنگره برجستهترين تجمع سياسي در تاريخ اروپا بود. اعضاي مهم آن طبعاً فاتحان عمده در جنگ ملتها بودند: روسيه، پروس، اتريش، و بريتانياي كبير؛ ولي نمايندگاني از سوئد، دانمارك، اسپانيا، پرتغال، پاپ، باواريا، ساكس، وورتمبرگ … نيز حضور داشتند؛ و فرانسة شكستخورده نيز ميبايستي به حساب آيد، ولو فقط به اين سبب كه تالران نيرنگباز نمايندة آن باشد. جريان كارها دو اصل را كه كاملا با يكديگر متضاد نبود آشكار ساخت: كه صداي توپ رساتر از صداي منطق است؛ و نيروي مادي بندرت غلبه ميكند مگر آنكه با نيروي فكري پيوند داشته باشد.
نمايندة روسيه در وهلة نخست تزار آلكساندر اول بود كه بزرگترين ارتش و زيادترين فريبندگي را داشت. وي با كمك كنت آندرئاس رازوموفسكي (حامي بتهوون) و كنت كارل روبرت نسلرود پيشنهاد كرد كه چون روسيه، متفقين را از مرحلة شك و ترديد در كنار نيمن و شپره به مرحلة پيروزي در كنار سن رهبري كرده است، به پاداش آن، سراسر لهستان را دريافت دارد؛ و پرنس چارتوريسكي نمايندة لهستان با اجازة آلكساندر، از اين پيشنهاد طرفداري كرد به آن اميد كه ايجاد وحدت لهستان قدمي به سوي استقلال خواهد بود.
نمايندگي پروس به طور رسمي با شاه فردريك ويلهلم سوم بود، ولي پرنس فونهاردنبرگ بيشتر كارها را در دست داشت، و ويلهلم فون هومبولت، به عنوان فيلسوف و مشاور ملازم حضور او بود. آنان پاداشي مناسب رهبري نظامي بلوشر پيشرو و از بين رفتن افراد پروسي مطالبه ميكردند. آلكساندر قبول كرد كه، به شرط دست كشيدن پروس از ادعاي خود نسبت به متصرفات سابق خويش در لهستان، سراسر ساكس را (كه پادشاهش به علت قراردادن ارتش خود در اختيار ناپلئون اينك در برلين زنداني شده بود) به فردريك ويلهلم واگذارد. و فرايهر فوم
شتاين اين نظر را راه حلي آقامنشانه دانست.
اتريش مدعي بود كه اعلان جنگ او از طرف متفقين سرنوشت جنگ را تعيين كرده است، و بايستي در ضيافت فاتحان، سهم سخاوتمندانهاي داشته باشد. طرد اتريش از لهستان غيرقابل تحمل بود؛ و تصرف ساكس به دست پروس توازن قواي اروپايي را در شمال و جنوب كاملا بههم ميزد. مترنيخ همة ريزهكاريهاي صبورانه و غيرمستقيم خود را به كار برد تا اتريش به كشوري دست دوم تبديل نشود. امپراطور فرانسيس دوم، با آرام كردن ميهمانان به وسيلة ضيافت، به وزير امور خارجة خود كمك كرد. خزانهاش در حالي از جنگ نجات يافته بود كه يك پايش در گودال ورشكستگي فرو رفته بود؛ و بقية موجودي را هم با مستكردن ميهمانان با شراب و شامپاني و سنگين كردن آنها با غذاهاي لذيذ غيرعادي به خطر انداخت. تالارهاي قصرهاي امپراطوري تقريباً همه شب با جشنهاي پرخرج ميدرخشيد. بازيگران زن و مرد و آوازخوانان و نوازندگان ماهر دعوت ميشدند كه پادشاهان مقتدر و ملازمانشان را شيفته و فريفته كنند؛ بتهوون شهر را با «جنگ پيروزي» به لرزه درآورد؛ زنان زيبا دار وندار خود را به لباس يا به گيسوان خود زده بودند، اعضاي نرم ولطيف خود را تا آن حد كه احترام محضر كاردينال كونسالوي اجازه ميداد، در معرض ديد ميهمانان قرار ميدادند. براي صاحب ذوقان معنون معشوقههايي در دسترس بود، و زنان روسپي نيازهاي اشراف درجة دوم را برميآوردند. شايعاتي كه در شهر پراكنده شده بود بهپاي عشقهاي تزار نميرسيد.
الكساندر بر زنان غالب و در نبرد ديپلوماسي مغلوب شد. مترنيخ در ميان نمايندگان دولتهاي كوچك، متفقيني عليه او به دست آورد. وي عقيده داشت كه اصل مشروعيت، تاراج كردن دارايي پادشاهي را، بدان نحو كه روسيه وپروس در مورد فرمانرواي ساكس پيشنهاد كردهاند ممنوع ساخته است. دراين باره به بحث پرداختند، ولي چگونه ميتوانستند راجع به اصول با روسيهاي سخن بگويند كه پانصدهزار سرباز در جبهة غربي خود مستقر ساخته بود؟ مترنيخ از لرد كاسلري، نمايندة انگلستان، استمداد كرد و به او چنين گفت: آيا انگليس ناراحت نخواهد شد كه روسيه بر لهستان مستولي شود و به پروس كه ساكس را متصرف شده دست اتحاد بدهد؟ اين امر برسر تعادل قواي شرق و غرب چه خواهد آورد؟ كاسلري معذرت خواست، زيرا كه بريتانيا با امريكا در جنگ بود و نميخواست وضع خود را در نتيجة مواجهه با روسيه به خطر اندازد.
از اين رو مترنيخ به عنوان آخرين چاره به تالران متوسل شد. آلكساندر آن مرد فرانسوي را به خشم آورده بود، زيرا فرانسه و ساير كشورهاي كوچك را از شركت در كنفرانسهاي «چهار كشور بزرگ» محروم ساخته و نخستين مجمع متحد همة كشورهاي شركت كننده را به اول نوامبر 1814 موكول كرده بود. تالران با ساير نمايندگان محروم متحد شد، و بزودي به عنوان سخنگوي آنان مورد قبول قرار گرفت. پس از آنكه بدين ترتيب وضعش استحكام يافت، دربارة فرانسه به نحوي سخن گفت كه گويي هنوز يكي از دولتهاي درجه اول است، و ميتواند قوايي
مركب از سيصدهزار نفر تهيه كند. مترنيخ كه ممكن بود در اين امر تهديدي ببيند، آن را وعدهاي امكانپذير يافت، و از تالران عليه روسيه كمك خواست، و تالران موافقت لويي هجدهم را به دست آورد. سپس اين دو سياستمدار در اين هنگام كه انگليس با امريكا صلح كرده بود كاسلري را با خود همعقيده كردند. در 3 ژانوية 1815، فرانسه و اتريش و بريتانياي كبير «اتحاد سهگانه» را براي كمك به يكديگر جهت حفظ تعادل قوا تشكيل دادند. روسيه كه با اين اتحاد مواجه شده بود از ادعاي خود در مورد لهستان چشم پوشيد؛ و پروس پس از تصرف مجدد تورن و پوزنان حاضر شد كه فقط دوپنجم ساكس را بگيرد. قسمت اعظم اين اعتبار نصيب تالران شد كه لافزنان ميگفت كه سياست او باعث شده است كه فرانسه از صورت گداي شكست خوردهاي بيرون آيد ودوباره از كشورهاي بزرگ شود.
پس از تقريباً نه ماه چانهزدن، اشرافي كه به دورهم گرد آمده بودند، به وسيلة «منشور كنگرة وين» مورخ 8 ژوئن 1815، خاك اروپا را برطبق اين اصل ديرينه كه غنايم به فاتحان تعلق ميگيرد ميان خود تقسيم كردند، البته به شرطي كه فاتحان هنوز آن قدر نيرومند باشند كه غنايم را بگيرند. بريتانيا مالت را به عنوان محل نگهباني در وسط مديترانه تصرف كرد؛ جزاير يونيايي را كه به منزلة پاسگاههاي آدرياتيك و شرق مديترانه بود تحتالحماية خويش ساخت؛ و قسمتي (مخصوصاً سيلان و دماغة اميدنيك) را كه از مستعمرات فرانسه و هلند بود و آنها را در طي جنگ به دست آورده بود براي خود نگاه داشت. همچنين نظارت خود را دوباره برهانوور برقرار ساخت، و به مملكت پادشاهي جديدالتأسيس ندرلانت كه در اين زمان شامل هلند و بلژيك و بنا براين شامل مصبهاي رود راين بود كاملا نزديك شد.
لهستان دستخوش تقسيم جديدي، با اصلاحاتي چند، شد. پروس مناطق اطراف پوزنان و دانتزيگ را دريافت داشت. اتريش گاليسي را گرفت. روسيه مهيندوكنشين ورشو را كه در اين هنگام به مملكت پادشاهي لهستان تبديل يافته و تزار به عنوان پادشاه آن تعيين و داراي قانون اساسي آزاديخواهانهاي شده بود، تصرف كرد.
پروس با منافعي از جنگ بيرون آمد كه آن دولت را براي بيسمارك آماده ساخت: علاوه بردريافت دوپنجم از زمين ساكس، پومران سوئد و روگن، قسمت اعظم وستفالن و نوشاتل در سويس را تصرف كرد. و نفوذ فراواني در اتحادية آلماني به دست آورد كه در اين هنگام جاي كنفدراسيون راين را كه توسط ناپلئون تشكيل يافته بود گرفته بود. ساكس سه پنجم اراضي سابق خود را بازيافت، و پادشاهش دوباره بر سرير سلطنت خود مستقر شد. اتريش سالزبورگ، ايليريا، دالماسي، تيرول، و سلطنت لمباردي- ونتسي را در شمال ايتاليا به آنچه قبل از تشكيل كنگرة وين در تصرف داشت افزود. ايالات پاپ به وي بازگردانده شد، و توسكانا دوباره تحت استيلاي هاپسبورگ- بوربون درآمد. سرانجام، براي اداي احترام به عيسويت كنگره
تجارت برده را محكوم ساخت.
طي دسامبر و ژانوية 1814- 1815، كنگره مشغول بررسي پيشنهادهاي بيشتري به ناپلئون بود. مسلماً (به عقيدة بعضي از نمايندگان) آن مرد قابل تحريك مدتها به سلطنت بر جزيرة كوچك الب قناعت نميكرد؛ از اين گذشته، آن جزيره كاملا نزديك ايتاليا و فرانسه بود، و اين خود خطري عظيم به شمار ميرفت. اگر او از آنجا بگريزد، چه آشوبها كه برپا نخواهد كرد! پيشنهادهاي مختلفي به كنگره ميشد كه قوايي به الب بفرستد؛ ناپلئون را بگيرد؛ و به جايي دورتر و امنتر و مجزاتر گسيل دارد. تالران وكاسلري نيز چنين عقيدهاي داشتند، ولي تزار آلكساندر اعتراض كرد، و قضيه به همين جا ختم شد.
كنگره به پايان كار خود نزديك ميشد كه يك روز صبح زود (7 مارس) مترنيخ را با پيامي كه روي آن نوشته شده بود «فوري» از خواب بيدار كردند. اين پيام از طرف كنسول اتريش در جنووا بود كه به وي اطلاع ميداد كه ناپلئون از الب گريخته است. نمايندگان پس از آگاه شدن از اين خبر توافق كردند كه ختم كنگره را به تعويق بيندازند و تا زماني كه تصميم واحدي در اين امر اتخاذ نشده است، در وين بمانند. در 11 مارس باز خبر رسيد كه ناپلئون نزديك آنتيب وارد [خاك فرانسه] شده است. در 13 مارس، كنگره به وسيلة «كميتة هشت نفري» ناپلئون را ياغي اعلام داشت و متذكر شد كه هركس ميتواند او را بدون بيم يا پيگرد قانوني به قتل برساند. كنگره برنامههاي خود را تكميل كرده بود، ولي- اگر چه نمايندگان در اين زمان متفرق شدند- عملا تا 19 ژوئن برسر كار بود، تا آنكه به آن خبر دادند كه ناپلئون در روز قبل در واترلو شكست خورده است. اين بود كه كنگره پايان كار خود را رسماً اعلام داشت.
من مهدی منتظری کارشناس تاریخ و دبیر دبیرستانهای شهرستان کردکوی هستم.هدفم از راه اندازی این وبلاگ ارائه تجربیاتم در طی این چند سال کاری به شما هموطنان عزیزم هست.امیدوارم با نظرات خود مرا در ارائه هر چه بهتر این وبلاگ یاری نمایید.